تبلیغات
<-BlogAndPostTitle->

<-BlogAbout->


صفحه اصلی
تماس با ما
آرشیو


پیوندهای روزانه
[cb:link_text]
آرشیو پیوندهای روزانه


آرشیو مطالب
فروردین 1386 بهمن 1385 مهر 1385 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384

آرشیو موضوعی <-CategoryName->


نویسندگان
<-AuthorName->

دوستان عزیزم

کاکوشیرازی
طراح قالب


طراح وبلاگ

RSS


<-BlogCustomHtml->

سلاااام...خوبید؟؟؟Smiley

این آخرین موضوعیه که میزارمSmiley...میخوام وبلاگمو حذف کنم...حس آپ کردن و رسیدگیشو ندارم...

واسه همین هم گفتم حذفش کنم بهتره....Smiley

ولی قبل از اون میخوام یه چیزی بنویسم و برم....

امروز تولد یه پسر شیطونه که همش اذیتم میکنه ولی باز دوسش دارم...Smiley

محمد تولدت مبارک عزیزمSmiley.... ان شا‌‌ء الله به همه آرزوهات برسی... امیدوارم بزودی آهنگتو بشنویم.....SmileySmiley

تولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدت مبارکSmiley


ادامه مطلب
+ پنجشنبه 30 فروردین 1386 12:04 ب.ظ <-PostAuthor-> نظر ها ()




-راهو بلدی؟

 -راه کجارو؟

 -راهیو که رفتی بلدی برگردی یا اصلآ بلدی همونو دوباره بیای؟

 -تو بلدی؟

 -آره بابا، من فکر همه جارو کردم تا تهشو خونده بودم٬ همه راهیو که اومدم سنگریزه  ریختم 

 -نمی ترسی سنگ ریزه ها قاطی بشه راهو عوضی بری؟ اونوقت چی؟

 -من سنگامو می شناسم،اشتباه نمی کنم∙تو چی؟

 -من؟؟؟ 

 -آره،تو سنگات شبیه بقیه ست؟

 -نه ...

 -خوب پس چی؟

 -راستش.. 

 -چی شده؟

 -من سنگ نریختم.....

 - آخه چرا دیوونه؟!پس چه جوری می خوای برگردی؟

 -نمی دونم.

 -پیش خودم گفتم یه وقت سنگ بریزم که راهم گم نشه ،راه یه مورچه  گم  بشه. منم نون ریختم که اگه گم شدم دعای یه گنجشک پشت سرم باشه...

  -احمق،همین کارا رو میکنی که بدبخت شدی،فکر خودت باش

 -منم به فکر خودم بودم که یه وقت هوس نکنم راهیو که رفتم برگردم،مجبور باشم ادامه بدم...ولی راستش دیگه خسته شدم....از سنگای جلوی پام .از سنگریزه های زیر پام...!!


ادامه مطلب
+ سه شنبه 21 فروردین 1386 12:04 ب.ظ <-PostAuthor-> نظر ها ()




این سوال هر روز و هر شب من است :چرا فکر می کردم روزگار همیشه بر وفق مرادم خواهد  

 بود؟چرا گریه مداوم ابرها را ندیدم؟ چرا بغض تب آلود شبهای بی ستاره را نفهمیدم؟ چرا فکر

میکردم باغ همیشه سبز خواهد بود؟چرا فکر می کردم هیچ برگی از شاخه نخواهد افتاد؟

چرا روزی که می توانستم برایت از ناگفته هایم بگویم نگفتم؟ چرا برای دلتنگیهایت بهانه آوردم؟!

چرا به عبث منتظر معجزه ماندم........! معصومیت کلامت مقصر بود!

 

این سوال هر روز هر شب من است: چرا بهار منتظر من نماند تا سبز شوم؟چرا گلهای باغچه

بدون من به شکوفه نشستند!؟

چرا دفتر خاطراتم همیشه از عشق تهی مانده؟چرا خدا صدایم را نشنید؟!

 

سوال هر روز و هر شب من این است: چرا هر شامگاه مثل شمعها به یاد تو و غم تو سراپا

اشک می شوم اما صبح که آفتاب پنجره اتاقم را باز می کند همه چیز را از یاد برده و دوباره

مثل دیروز تو را آنگونه که می خواهم جستجو می کنم؟!

 

تو چه میدانی این دل بی قرارم چه زجری می کشد؟! آگر آنرا بشکافی زنگار غم را بر جدار     

دهلیزهایش می بینی!

تو چه میدانی که این چشمانم چه پیوند دیرینه ای با اشک دارند.........!!

تو خوب می دانی که روزگار چقدر کوتاه است و چراغهای خوشبختی دیری نمی پاید و همیشه

نمی توان شانه به شانه دوست در باران قدم زد.....همیشه نمی توان دست دوست را گرفت

و به تماشای قله هایی برد که در دو قدمی خدا ایستاده اند...........

 

تو نمی دانی که ممکن است ناگهان در میانه راه گردبادی عظیم همه چیز را درهم بپیچد و

اثری از حرفهای قشنگ و خاطره انگیز نماند..........

 

نه! تو اینها را نمی دانی..........اگر می دانستی قلب مهربان و صادقت را به میهمانی این

قلب خسته دعوت نمی کردی .......

 


ادامه مطلب
+ یکشنبه 8 بهمن 1385 10:01 ق.ظ <-PostAuthor-> نظر ها ()




برای تو....تو كه همیشگی و جاودانه ای....

 

نمی دونم از كجا شروع كنم

از شادی بنویسم

یا

از غم

دلتنگی هام و یا

دوست داشتنی هام كه تو جزئی از اونهایی و در اصل مهمترینشون هستی

یا از ....؟

نمی دونم چرا همیشه سرنوشت دوری رو واسمون رغم می زنه!

شاید اینجوری به یاد بیارم و بیاد بیاری كه دوست داشتنمون تا چه اندازست!!!

مثل هفته ها و روزای اسفند كه گذشت...

مثل روزای اول بهار كه با دلتنگی گذشت...

مثل همین ماه قبل كه بابزرگترین دلتنگی ها از هم جدا شدیم....

این روزها هم می گذره...

این بارهم باید دور شیم...

و باز دلتنگی...

دلتنگی...

دلتنگی...

و باز هم دلتنگی.........

چیزی جز این ندارم كه بنویسم!.....

 

 

 


ادامه مطلب
+ شنبه 29 مهر 1385 08:10 ق.ظ <-PostAuthor-> نظر ها ()




سلاااااااااااااااام....خوبید؟؟؟ ان شاالله خوب باشید.........

چونکه من اصلا خوب نیستم.........

تا یه مدت نمیتونم آپ کنم....دلم واستون تنگ میشه.....

مواظب خودتون باشید و واسم دعا کنید تا مشکلاتم حل بشه............

عزیز دلم دوووووووووووووست دارم....(خودت که میدونی منظورم با تو)

هویجی نوشتم واسه عزیز دلم و دوست گلم که عاشق رنگ نارنجی بود....

بنت همیشه به یادتم....تا ابد..........................


ادامه مطلب
+ سه شنبه 20 دی 1384 05:01 ق.ظ <-PostAuthor-> نظر ها ()




هیچوقت از کافی شاپ خوشم نیامده.وقتی آدم های رنگارنگ رو می بینم که به زور دارند به هم لبخند می زنند حالم بهم می خورد.

بعد از مدتها یک روز عصر رفتم به یکی از این کافی شاپ ها همین طوری

که داشتم به مردم نگاه می کردم دیدم یک دختر گل فروش کوچولو آمد تو و رفت

 پشت یک میز نشست .... برایم جالب بود...!!!

 پیشخدمتی که خیلی ادعای انسانیتش می شد به سمت آن دختر یورش برد تا او را بیرون بیندازد.

دختر کوچولو با اعتماد به نفس کامل به پیشخدمت گفت:

 پولش را می دهم ...هیچ چیز مجانی ای نمی خواهم! 

کمی پایش را تکان داد و در حالی که زیر نگاه سنگین بقیه بود به پیشخدمت گفت :

 یه بستنی میوه ای چند است؟

 پیشخدمت با بی حوصلگی گفت : پنج هزار تومان .

دختر کوچولو  دست کرد توی لباسش و پولهایش را بیرون آورد و شروع به شمردن کرد بعد دوباره گفت : یک بستنی ساده چند است؟

پیشخدمت بی حوصله تر گفت : سه هزار تومان.

دختر گل فروش گفت: پس یک بستنی ساده بدهید .

 

پیشخدمت یک بستنی برایش آورد که فکر نمی کنم زیاد هم ساده بود!!!

(احتمالا مخلوطی از ته مانده ی بقیه ی بستنیها بود...)دخترک بستنی را خورد و

 سه هزار تومان به صندوق داد و رفت ...

وقتی پیشخدمت برای بردن ظرف بستنی آمد ...

دید دخترک کنار ظرف بستنی دو تا هزار تومانی مچاله شده ...را

گذاشته برای انعام...!

 


ادامه مطلب
+ جمعه 16 دی 1384 08:01 ق.ظ <-PostAuthor-> نظر ها ()




دلم میخواست یک بار دیگر او را در کنار خویش میدیدم

 به یاد اولین دیدار در چشمان قهوه ای اش (!؟) خیره می ماندم

 دلم یک بار دیگر همچون دیدار نخستین پیش پایش دست و پا میزد

 شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هوی می کرد

 غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد

 دلم می خواست دست عشق چون روز نخستین هستی ام را زیر و رو می کرد

  . . .

 نگو : - (( این آرزو خام است ! ))

 نگو : - (( روح بشر همواره سرگردان و ناکام است ))

 اگر این کهکشان از هم نمی پاشد

 و گر این آسمان در هم نمی ریزد ،

 بیا تا ما : (( فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم ))

 به شادی : (( گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم ! ))


ادامه مطلب
+ جمعه 2 دی 1384 02:12 ق.ظ <-PostAuthor-> نظر ها ()




امشب قلبم لباس درد به تن کرده است.
امشب احساسم مرا به سرزمین تنهایی اش کشانده است.
امشب حتی صدایم مرا از خود طرد می کند.
اما من
امشب نیز چون شبهای دگر خود را پشت چهره ای دروغین پنهان خواهم کرد و در دل خواهم گریست. من این روزگار نا مهربان را در حسرت پیروزی خواهم گذاشت. دیدگان وی هرگز اشکهای بی گناه مرا نخواهند دید...
با دلی پر از نیاز و درد،  سر را به روی شانه های خود می گذارم. دستهایم سرم را نوازش می کنند.
چشمهایم را باز می کنم.
نه کسی نیست؛ اینبار هم کسی نیست...
هیچکس به یاد این دور افتاده غمگین از این جاده خلوت و تاریک گذر نمی کند.
حتی او؛
همان کسی که می گفت هر وقت بخواهم می آید؛ همان کسی که می گفت هر وقت بگویم به من کمک می کند.

ادامه مطلب
+ شنبه 19 آذر 1384 03:12 ق.ظ <-PostAuthor-> نظر ها ()




ساعت هفت و نیم توی رستوران باهش قرار گذاشت .
گوشی رو که قطع کرد لبخندی به وسعت تموم خوشی ها روی لبای کشیدش نقش بست .
از ته دل خندید .
دستاشو به دو طرف باز کرد و یواش طوری که همکاراش نفهمن گفت :
- خدایا متشکرم , متشکرم .
قرار بود توی رستوران در مورد ازدواج و زندگی آینده شون حرف بزنن .
قرار بود جواب قطعی رو اونجا بهش بده .
و ته دلش می دونست جواب اون چیزی به جز موافقت با ازدواج نیست .
گیج و منگ بود و اصلا نمی فهمید چیکار می کنه .
فنجون چایی رو روی میز چپه کرد و چند تا از کاغذای روی میزش خیس شد .
ولی هنوز چیزی جز لبخند روی لبش نبود .
بعد از اینکه ساعت کاریش تموم شد رفت خونه و صورتشو اصلاح کرد .
نمی دونست تا ساعت هفت و نیم چطور وقت رو بکشه .
روی کاناپه دراز کشید و به روزای خوبی که در راه بود فکر کرد .
بلاخره یه عشق واقعی توی دلش پیدا شده بود .
از چهار سال پیش که سعی می کرد یه کسی رو اونطور که می خواست برای همسری خودش انتخاب کنه هیچ وقت کسی رو مثل اون , اینقدر تاثیرگذار , اینقدر جذاب و اینقدر صمیمی ندیده بود .
اون بهترین گزینه ای بود که می تونست وجود داشته باشه .
اون ...
چشماشو باز کرد .
چشمش که به ساعت دیواری روی دیوار اتاق افتاد برق از چشاش پرید و متل فنر از روی کاناپه بلند شد .
ساعت هفت و بیست دقیقه بود .
خوابش برده بود , به همین راحتی .
حتی نتونست خودشو توی آینه برانداز کنه .
دوید توی خیابون و ماشین رو روشن کرد .
پاشو روی پدال گاز فشار داد و به خودش به خاطر این خواب بی موقع لعنت فرستاد .
تصمیم گرفت میون بر بزنه و از کوچه های فرعی خودشو به محل قرار برسونه .
با تموم سرعت کوچه ها رو پشت سر می ذاشت .
یهو وسط یه کوچه باریک حس کرد یه چیزی خورد به ماشین و پرت شد کنار خیابون .
ماشینو نگهداشت و و حشت زده به پشت سرش نگاه کرد .
یه زن کنار خیابون با صورت افتاده بود روی زمین .
باریکه خون از کنار سر زن روی اسفالت جاری بود .
دو تا دستش کوبید روی سرش :
- وااااااااااای ... وااااااااااای ... خدای من .
دوباره از توی آینه به پشت سرش نگاه کرد .
هیچ کس توی خیابون نبود .
پاشو گذاشت روی پدال گاز و با آخرین سرعت ازونجا دور شد .
هیچی نمی فهمید .
داغ شده بود .
دستاش می لرزید و عرق سردی روی تنش نشسته بود .
جلوی رستوران ترمز کرد .
ساعت هفت و سی و یک دقیقه بود .
با دستمال عرق صورتشو پاک کرد .
دستی به موهاش کشید و وارد رستوران شد .
میز شماره سیزده رو از قبل رزو کرده بود .
اون هنوز نیومده بود .
نشست روی صندلی و یه لیوان آب خورد .
هنوز دستاش می لرزید .
- خدای من ... من چیکار کردم ... من چیکار کردم ..
با دو تا دستاش صورتشو گرفت و سعی کرد آروم بشه .
ساعت هفت و چهل دقیقه ....
اون اصلا بد قول نبود .
همیشه سر وقت می اومد .
با خودش فکر کرد نکنه منصرف شده ..
تحمل صبر کردن نداشت .
- بیا دیگه ... تو رو خدا بیا ...
هفت و پنجاه و نه دقیقه ....
از روی صندلی بلند شد .
همه چی رو تموم شده فرض کرد .
بدترین احساساتی رو که ممکن بود داشته باشه توی دلش حس می کرد .
سوار ماشین شد .
راه خودشو دور کرد و از دورترین راهی که می شد, برگشت خونه .
وارد اتاق که شد حس کرد تموم تنش خیس شده .
اول اون تصادف لعنتی و بعد نیومدن اون بدترین لحظه های زندگیشو به وجود آورده بود .
دوباره خودشو روی کناپه پرت کرد و سرش رو توی دستاش پنهون کرد .
نمی دونست به کدوم یکی از این دوتا اتفاق فکر کنه .
صدای زنگ تلفن همراه اون به خودش آورد .
گوشی رو برداشت و به صفحه نمایشگر نگاه کرد .
شماره اون بود .
خودش بود .
دکمه رو فشار داد .
- الو ...
- الو ...
صدای یه مرد بود ... تعجب کرد .
- بفرمایید .
- الو ... خیلی عذر می خوام .. من از بیمارستان بهمن تماس می گیرم ... ما یه مورد تصادفی داشتیم که این گوشی همراه ایشون بود ... تلفن شما هم توی حافظه گوشی بود ... یه خانومه ... حدود بیست و سه سال ... با چشمای آبی ... شما ایشونو می شناسید ؟؟
سرش سنگینی می کرد .
تموم اتاق دور سرش می چرخید .
نمی تونست هیچ تکونی بخوره .
- الو... صدامو می شنوید ؟
- حـ...ـ.... الش .... حـ ..ـ ....ـالش ....حالش چطــــ.....وره ؟
- شما ایشونو می شناسید ؟
- بــ..ل..له
- اگه امکان داره تشریف بیارین بیمارستان ... با تلفن نمی شه صحبت کرد .
- فقط .. فقـ... ط بگیـ......ن زنده اس ؟
- متاسفانه به علت فرار ماشینی که با ایشون برخورد کرده ودیر رسیدن به بیمارستان ... ایشون فوت کردن .خیلی متاسفم .
گوشی موبایل از دستش افتاد .
بدنش شروع کرد به لرزیدن .
رنگش مثه گچ سفید شد .
با صورت افتاد روی زمین و طعم شور خون رو توی دهنش حس کرد .
- مــ .. ـن .... مـ...ـ ن اونو کشــــتــــ..ـ......م
 


ادامه مطلب
+ سه شنبه 8 آذر 1384 12:11 ب.ظ <-PostAuthor-> نظر ها ()




ای کاش می دانستی در این دنیا کسی بجز تو هست که بتوانم دوستش داشته باشم

 

اگر نمیدانی بگذار تا بگویم آنانی که بعد از تو سرور من هستن پس مگو فقط منم و

 

از ناز من خسته مشو

 

ای کاش جانی را که به فدای تو کرده بودم فدای آنانی کرده بودم که به من مجال حرف زدن دادند

 

ای کاش می توانستم بجر نگاه کردن به تو به آنانی نگاه کنم که حسرت بوسه زدن به دستانشان را دارم

 

ای خدای من کسی جز تو خدایم نیست که به آنان چنین عشق ورزم ولی کسی هست که بعد از تو پرستمش

 

خدای من مگو که پرستیدن مخلوق تو گناه است زیرا بعد از پرستیدن تو کسی را می پرستم

 

خدایا مگو گناه است که در این گونه زانوانم خم شده واز راه رفتن می هراسم

 

خدایا بگذار که بعد از تو او را بپرستم که فقط چشمانم بر زمین تو نباشد بلکه بجز

 

روییدن گل در زمین بر چیز دیگه بنگرم که بعد از آن حسرت دیدار روییدن گل ها

 

را نداشته باشم زیرا که او خوش بوترین گل و زیبا ترین خوش بوی جهان است

 

خدای من بگذار که با او همراز شوم زیرا هر چه راز خود را بر تو گفتم ندایی باز

 

نیامد که مجبور شدم مانند دیوانگان جوابت را خود بر خودم گویم

 

پس گذار که رازم را برایش گویم که جواب دادن آن نیز نوعی امید است

 

پس گذار بر او سجده کنم که که شاید با سر بر خاک گذاشتن من بفهمد که چگونه می پرستمش

 

خدای من تو بهترین سرور من هستی پس گذار که عاشق باشم

ای دیده غم مجنون مگذار که مانند بیدت سر افکنده باشم که هنوز در این راز مانده ام

 

که لیلی بید کیست ؟

 

مگو که از من رنجیده ای مگو که بی من آسوده تری مخواه که من از سویت باز

 

گردم که به راست بودن راهم اطمینان دارم زیرا راه  خود را نیافته ام بلکه شیرینی

 

این راه را از عاشقان دل شکته پرسیده ام


ادامه مطلب
+ جمعه 4 آذر 1384 05:11 ق.ظ <-PostAuthor-> نظر ها ()